X
تبلیغات
عاشقان رمان_..-♥*°*♥-.._ - رمان بوسه ی تقدیر...

عاشقان رمان_..-♥*°*♥-.._

تایپ رمان...

رمان بوسه ی تقدیر...

وقتی به منزل رسیدیدم مادر و پریچهر به استقبالم آمدند و مادر برایم اسپند دود کرد و من از این همه ابراز محبت واقعا ذوق زده شدم.
بعد از کلی تعریف از آب و هوای آنجا و همچنین صحبت از عمه بزرگم چمدانمرا باز کردم و سوغاتی هایی را که برای خانواده خودم و همچنین عمو و زن عموو دختر عموهایم خریده بودم به مادرم سپردم تا سر فرصت آنها را به دستصاحبانش بسپارد.
وقتی هم که سوغاتی که سروش برای مادر خریده بود را به او دادم مادر با صدای بلند گفت:
- به به نادر این از همون چایی هاست که من خیلی دوست دارم.دستش درد نکنه واقعا زحمت کشیده.
به پردیس نگاه کردم و دیدم که رنگش کمی سرخ شده بود و در آن لحظه باخودم فکر کردم اگر بفهمد سروش هدیه ای همراه کلامی عاشقانه برای اوفرستاده چه حالی می شود؟
بودن در جمع گرم خانواده این احساس را به من داد که هیچ کجای دنیا بهتراز کانون گرم خانواده نیست و کانون خانواده همان بهشت زمینی است که خداوندبه بندگانش هدیه می دهد.
تا لحظه خواب من و پردیس نتوانستیم  لحظه ای تنها باشیم . آخر شب بعداز شب به خیر گفتن به پدر و مادر وقتی من و پردیس در اتاق مشترکمانتنها شدیم او در حالی که لباس خوابش را می پوشید روی تختم نشست و با صدایآرامی گفت:
- خوب نگین تعریف کن.
لبخندی زدم و گفتم:
- تا الان که بتوانیم با هم تنها باشیم صد بار مردم و زنده شدم.
سرش را تکان داد و گفت:
- چطور؟
گفتم:
- آخه برات خیلی خبر دارم.
بعد مکثی کردم و حرفم را تصحیح کردم و گفتم:
- البته خیلی که نه ولی میشه گفت خیلی خیلی مهم. اما قبل از اینکه مناین را بگم می خواهم بدانم که جریان این نیما چیه؟مگه توی نامه ننوشتی کهقراره برای پریچهر بیاد خواستگاری؟
پردیس بر خلاف همیشه که تا خبری را نمی شنید خبری نمی داد گفت:
- آره اون موقع که نامه را نوشتم خبر نداشتم که نیما قرار است برایخواستگاری از من بیاد اما وقتی بعد فهمیدم گفتم  صبر کنم تا خودت بیایی .البته حالا هم طوری نشده هنوز هیچ خبری نیست.
پرسیدم:
- چطور قضیه خواستگاری از تو را عنوان کردند؟
- هیچی زن عمو به مامان گفته که خیلی وقت است به نیما پیشنهاد می کنمحالا که درسش تمام شده و شغل خوبی هم دارد اجازه بدهد تا برایش دست بالاکنیم. تا چند ماه پیش که تا صحبتش را می کردیم می گفت حالا زود است اماچند وقتی است که خودش پیشنهاد کرده برایش آستین بالا بزنیم. ما هم راستشخیلی ها را به او معرفی کردیم اما میلش نبوده تا اینکه پردیس را به اوپیشنهاد کردیم نیما هم مخالفتی نشان نداد ما هم اومدیم ببینیم نظر شما چیه.
خندیدم و گفتم:
- خوب تو چی گفتی؟
پردیس به من نگاه کرد و با خنده گفت:
- منم گفتم نیما غلط زیادی کرده مگه کیه که بخواد منو انتخاب کنه من برای خودم هدف دارم احتیاج هم به آقا دکتر عمو ندارم .
ـ میشه به من بگی هدفت چیه؟
پردیس اخمی کرد و گفت:
- دیوونه چیه نه کیه اما این دیگه از اون حرفهاست و فکر می کنم هدف منفقط به خودم مربوط می شه . خوب حالا بنال ببینم خبر مهمت چیه چون احساس میکنم هر لحظه دلم می خواد داد بزنم.
از حرف او خنده ام گرفت چون به خوبی معلوم بود پردیس چه تلاشی می کند تا به اصطلاح صبور باشد.
با یک خیز پریدم و روبرویش ایستادم و در حالی که به چشمان شبزش خیره شده بودم گفتم:
- پردیس خیلی دلم برایت تنگ شده برای اینکه اون خبر مهم رو بهت بگم اول باید اجازه بدی صورت را ببوسم.
- خوب زود باش صورت من رو ببوس و خبر رو بده می ترسم امشب مجبور بشم با کتک کاری خبر را ازت بگیرم.
خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
- پردیس احساس می کنم خیلی دوستت دارم و این را زمانی فهمیدم که از تو دو بودم.
با وجودی که لبخند بر لب داشت اما با حالتی مغرورانه که می دانستم خصلت ذاتی اش است گفت:
- خوب بعضی از آدما مثل تو قدر نعمتی که در کنارشونه رو نمی دونن.
و بعد زیر خنده زد و گفت:
- بدون شوخی میگم . منم دلم برات تنگ شده بود و از رفتاری که بعضی موقع ها با تو داشتم خیلی پشیمان بودم.
از ذوق او را بغل کردم و صورتش را چند بار بوسیدم و تا قبل از اینکهاعتراضش بلند شود به طرف چمدانم رفتم و از داخل ان بسته اهدایی سروش را درآوردم ورو به پردیس گفتم:
- تقدیم به خواهر عزیزم با تمام احترامات و تبریکات.
- میشه بگی این هدیه به مناسبت چیه؟
سرم را خاراندم و گفتم:
- حتما که نباید کاده به مناسبت چیزی باشد اما حالا که دوست داری می خوای اونو به عنوان تقدیم عشق قبول کنی.
پردیس لبخندی زد و گفت:
- واقعا که دیوونه ای .
با لحن موذیانه ای گفتم:
- کی دیوونه است من یا او ؟
پردیس لحظه ای مکث کرد و گفت:
- او کیه؟
گفتم:
- همون که کادو را داده .
کادو در دستان پردیس خشکید. با حالت ناباورانه ای به من نگاه کرد و گفت:
- نگین این کادو را کی داده؟
- این کادو را همان هدفت داده.
چهره پردیس در هم شد و گفت:
- هدفم داده؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
بیش از این نخواستم اذیتش کنم و گفتم:
- این کادو را آخرین لحظه ای که در فرودگاه از سروش خداحافظی می کردم به من داد و گفت آن را به تو بدهم همراه با یک جمله.
پردیس به من خیره شد اما مطمئن بودم دیگر مرا نمی بیند و الان درعالمیست که باید تنهایش بگذارم تا خوب فکر کند . تا خواستم به آرامی تختمرا ترک کنم پردیس گفت:
- نگین او چه گفت؟
لحظه ای در جایم ایستادم و گفتم:
- سروش گفت سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم.
پردیس بدون ایکه حرفی بزند به آرامی یک نسیم از تختم بلند شد و به طرفپنجره اتاق رفت و از پشت شیشه به تاریکی شب چشم دوخت ومن برای اینکه اوراحت باشد روی تختم دراز کشیدم و چشمانم رابستم.
صبح روز بعد وقتی از خواب بلند شدم پردیس را در رختخواب ندیدم . لباسمرا عوض کردم و به طبقه پایین رفتم و او را در آشپزخانه مشغول کار دیدم. درحالی که به او نگاه می کردم در این فکر بودم که چطور سر حرف را باز کنم ورشته صحبت را به سمت پیروز بکشم. در همین فکر بودم که پردیس نیشخندی زد وگفت:
- چی تو اون کله می گذره خوب می دونم در حال نقشه ای برای حرف کشیدن از منی خوب بپرش.
گفتم:
- میشه بگی سروش چه هدیه ای بهت داد؟
پردیس لبخندی زد و بعد دکمه ی لباسش را باز کرد . چشمم به زنجیر نسبتاضخیم گردنبندی افتاد که بلندی آن تا روی سینه اش بود و پلاکی به شکل قلببر جسته داشت که نام سروش روی آن حک شده بود.
لبخندی لبانم را از هم گشود و در دل به حال پردیس غبطه خوردم که مردی مانند سروش دوستش دارد.
صدای پردیس مرا از افکارم بیرون آورد .
- نگین تو دقیقا همان چیزی را گفتی که او بهت گفت؟
- باور کن حتی یک جمله از آن را هم کم و زیاد نکردم  چون خیلی دقیق گوش دادم.
پردیس نفس عمیقی کشید و گفت:
- خوب مثل اینکه بابا باید به فکر جور کردن دو تا جهیزیه باشد.
از اینکه پردیس اینقدر رک و بی پرده از تهیه جهیزیه و ازدواج صحبت می کرد خنده ام گرفت.
ناخوداگاه گفتم:
- پس به این ترتیب راه برای دختر عمو ها باز شد.
پردیس نیشخندی زد و گفت:
- آره بنشین تا پیروز بیاد بگیردشون .
- تو از کجا می دانی شاید نظر پیروز غیر از این باشد.
پردیس به نقطه ای خیره شد و گفت:
- من خوب می دانم پیروز از دخترهایی که مثل مرغ بخوان خودشونو بنمایند خوشش نمی یاد .
پردیس وقتی سکوت مرا دید به چسمانم خیره شد و گفت:
- خوب گوش کن اگه به یه مردی علاقه مند شدی  هیچ وقت نشون نده دوستشداری چون اون موقع ممکنه با احساساتت بازی کنه . صبر کن تا موقعی که ازعشقش مطمئن شدی اونوقت علاقه ات رو نشون بده.
حرف پردیس مرا به فکر فرو برو و با خودم فکر کردم این بهترین چیزی بود که در تمام طول عمرم شنیده بودم .
چند لحظه ای هیچ کداممان حرفی نزدیم. این من بودم که سکوت رت شکستم و گفتم:
- از رفتنتون به خونه پیروز تعریف کن. خونش چطوری بود؟
- عالی بود.همه حیرون مونده بودند هر امکاناتی که بخوای تو ساختمونشونبود . استخر سونا . فقط دلم می خواست تو هم بودی و می دیدی . خیلی عالیبود.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- قسمت نبود.
- غصه نخور خودم به پیروز می گم یک روز باز هم دعوتمون کنی.
خندیدم و گفتم:
- زشته.
- زشت کدومه پول داره باید خرج کنه . تازه خیلی هم دلش بخواد دختر دایی های خوشگل پدرش افتخار بدن برن خونش.
خندیدم و از سر میز بلند شدم تا به پردیس کمک کنم میز صبحانه را جمعکند . مادر برای جمعه ناهار خانواده عمو را دعوت کرده بود تا هم دیداریتازه کنیم و هم اینکه من سوغاتیهایشان را بدهم . در ضمن به پیروز هم زنگزده بود تا او هم بیاید.
بر خلاف همیشه که تو نخ این نبودم که چه بپوشم و یا چطور بگردم این بار دلم می خواست خیلی مرتب و آراسته باشم و در چنین مواقعی پردیس بهترین مشاور زیبایی و سلیقه بود که در کنار داشتم.وقتی جریان را به او گفتم با خوشحالی گفت:
نه بابا مثل اینکه عاقبت داری بزرگ می شی. این شد یک چیزی. زود حاضر شو بریم برات لباس بخرم.
مادر در حالی که دسته ای اسکناس به پردیس می داد گفت: مادر جون یک لباس سنگین و قشنگ برای نگین بخر.
پردیس لبخندی زد و گفت: قول قشنگی شو می دم اما سنگینی نه . اونو بزار هر وقت سنش بالا رفت بخره . الان جوونه باید مد روز بخره.
از مادر خداحافظی کردیم و از منزل بیرون آمدیم . با  یک خودرو خود را به میدان هفت تیر رساندم و به فروشگاه های آن اطراف سری زدیم. تمام لباس هایی که او انتخاب می کرد یا به درد اتاق خواب می خورد یا آنقدر تنگ بود که مانند مایو به بدن می چسبید.
عاقبت سر یک لباس من و او به توافق رسیدیم.
لباس بلیز و شلواری به رنگ شکلاتی تیره بود که ژیلتی به رنگ بژ داشت. وقتی در اتاق پرو آن را تن کردم پردیس لبش را به دندان گرفت و گفت: وای عجب چیزیه .
وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم آفتاب کاملا غروب کرده بود و ما بدون اینکه دیگر جایی بایستیم به سمت خیابان رفتیم تا به خانه برویم.
خودرویی جلوی پایمان ایستاد و سوار شدیم. راننده مرد جوانی بود که به محض اینکه ما سوار خودرو شدیم از داخل آینه به ما نگاه می کرد . یک جوان دیگر هم بغل دستش نشسته بود و معلوم بود دوست راننده است.
مرد جوان گفت : خانم ها کجا تشریف می برند؟
پردیس گفت: اگر مسیرتان به میدان هفت تیر می خورد که ممنون میشیم و اگر هم نه تا جایی که مسیرتان خورد ما را برسانید .
مرد جوان سرش را خم کرد و خودرو را به حرکت در آورد.
زمانی که می خواستیم از پیاده شویم پردیس گفت: چقدر باید تقدیم کنم ؟
جوان لبخندی زد و گفت: هیچی مسیرم بود. عاقبت بعد از کلی تشکر و بفرمایید گفتن رضایت داد تا قبول کند آن جوان ما را افتخاری رسانده و بعد من از ماشین پیاده شدم و بسته لباس را داخل آن جا گذاشتم.
من و پردیس مسافت نسبتا طولانی را تا منزل پیاده طی کردیم . به او گفتم: می دونی چیه کسی که ما ر رساند یکی از دوستان نوید بود چون من یکی دو بار او را با نوید دیده ام.
- آخه خنگ خدا حالا می گن؟ زودتر می گفتی تا خوب ازش تشکر کنم .
- تو یک ساعت ازش تشکر می کردی خدا را شکر که نگفتم  چون اون موقع معلوم نبود چند ساعت می خواستی تشکر کنی.
پردیس خندید و گفت: گم شو تو حالیت نیست.
من هم خندیدم و تازه آن وقت بود که چشمم به دستش که خالی بود افتاد . گفتم: لباس کو؟
- مگه دست من بود مثل اینکه اونو تو فروشگاه بهت دادم.
- وای حتما تو ماشین جا مونده.
پردیس سرش را تکان داد و گفت:
- حالا مطمئنی اون دوست نوید بود؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. پردیس گفت: حالا نمی خواد غصه بخوری . الان که رفتیم به نوید زنگ می زنم و جریان رو بهش می گم.
در همین موقع صدای بوق اتومبیلی باعث شد من و پردیس به پشت سرمان نگاه کنیم. از دیدن خودرو دوست نوید چنان خوشحال شدم که کم مانده بود از خوشحالی به هوا بپرم. خودرو جلوی ما ایستادو بعد دوست نوید از خودرو خارج شد و گفت: ببخشید مزاحم شدم اما می خواستم بپرسم شما داخل خودروی من چیزی جا گذاشتید؟
پردیس به او لبخند زد و گفت: اتفاقا ما تو فکر بودیم که شما را کجا باید پیدا کنیم.
جوان لبخندی زد و گفت: اما من می دانستم شما را باید کجا پیدا کنم.
- جدی می گویید اما من به یاد ندارم شما را دیده باشم.
جوان خندید و گفت: بله شما نه اما خواهرتان چند بار مرا به همراه پسر عمویتان نوید خان دیده اند.و بعد به من نگاه کرد.
به پردیس نگاه کردم و اشاره به آسمان کردم هوا کاملا رو به تاریکی رفته بود اما مثل اینکه پردیس خیال نداشت از هم صحبتی با دوست نوید دل بکند. پردیس را می شناختم با هر مردی هم کلام نمی شد فقط به مردانی که خوش تیپ و خوش قیافه بودند توجه نشان می داد واتفاقا دوست نوید هم از گروه مردانی بود که هم خوش تیپ بود و هم چهره زیبایی داشت.
عاقبت بعد از یک ربع پردیس رضایت داد تا کلامش را با دوست نوید به پایان برساند. در یک لحظه پردیس گفت: به هر حال خیلی لطف کردید و با وجودی که به هم معرفی نشدیم اما از دیدارتان خوشحال شدیم.
- باور کنید تا به حال اینقدر دور از اصول و آداب نبودم که فراموش کنم  خودم را معرفی کنم . بنده کوچیک شما شهاب پژوهش .
پردیس لبخندی زد و گفت: آقا شهاب از آشنایی با شما خیلی خوشحالیم خب اگر اجازه بدهید از حضورتان مرخص شویم
- خواهش می کنم اجازه بدهید شما را برسانم .
پردیس تشکر کرد و گفت: تا منزل راهی نیست ترجیح می دهیم این مسافت را قدم بزنیم. خدانگهدار.
شهاب سرش را تکان داد و ابتدا به پردیس و بعد به من نگاه کرد و گفت: خدانگهدار و به امید دیدار.
من و پردیس به سمت خانه به را افتادیم. تا مسافتی از راه را بدون اینکه حرف بزنیم در کنار هم راه می رفتیم . صدای پردیس مرا از فکر خارج کرد.
- نگین چطور بود؟
- چی چطور بود؟
- چی نه کی .
متوجه منظورش نشدم و گفتم: خوب کی ؟
- فراش مدرستونو می گم . خنگ خدا خوب شهاب رو می گم دیگه.
بدون اینکه به او نگاه کنم با حرص گفتم: به نظر من سروش خیلی بهتر است.
- ا جدی می گی؟ خوب اگه به نظرت اینطور می رسه می خوای جای اونا رو با هم عوض کنیم؟
- منظورت چیه؟
- به نظر من شهاب پسر خوبیه.
- تو از کجا می دونی اون پسر خوبیه . به نظر من خیلی هم پررو بود.
- چکار کرد که فهمیدی پرروست؟
- نمی دونم اما احساس کردم خیلی پرروست.
- اون احساس بچه گونه به درد خودت می خوره . اتفاقا به نظر من بچه خوب و نجیبی به نظر می رسید . خیلی هم مشتاقانه به تو نگاه می کرد.
این کلام پردیس قلبم را تکان داد. چون کم کم به این باور رسیدم که من هم می توانم مورد توجه قرار بگیرم. این احساس لعنتی که هنوز فکر می کردم خیلی بچه هستم کم کم دست از سرم بر می داشت.
وقتی به منزل رسیدیم مادر آنطور که من فکر می کردم نگران نبود . مادر از لباس خوشش آمد و گفت آن را بپوشم تا ببیند.
مادر با دیدن لباس در تنم لبخندی زد و گفت:
- خیلی قشنگ است هم پوشیده است و هم خیلی بهت می آید .
آن شب میلی به خوردن شام نداشتم و پرذیس به شوخی گفت از شوق لباس است و پز دادن جلوی دختر عموهاست.
صبح روز بعد با صدای مادر که من و پردیس را به نام می خواند چشم باز کردم .
از رختخواب پايين آمدم و بعد از عوض كردن لباس پايين رفتم.
تا ساعت يازده مشغول تداركات بوديم و بعد از آن من و پرديس به اتاقمان رفتيم تا لباسهايمان را عوض كنيم.
پرديس صبر كرد تا من لباسم را تنم كنم بعد شروع كرد به دستور دادن كه اين دكمه را باز بزار اون گره را شل كن . با اينكه روز گذشته قرار بود يك روسري هم براي لباسم بخرم اما تازه يادم افتاده بود كه خريد آن را فراموش كرده ام و قرار شد پرديس روسري را كه بار قبل در مهماني خانه عمو از او قرض گرفته بودم ,را سرم  كنم. پرديس در حالي كه موهايم را درست مي كرد گفت: نگين من از خير اين روسري گذشتم اين روسري مال خودت اما به جاش بايد براي من يك روسري بخري .
با خوشحالي گفتم: باشه يك روسري خوشگل برايت مي خرم.
كارم كه تمام شد از اتاق بيرون رفتم و تا پرديس آماده شود براي كمك به مادر رفتم . اما هنوز كارم تمام نشده بود كه زنگ در منزل خبر رسيدن مهمان را داد.
پدر براي استقبال به حياط رفت . پرديس در آستانه در آشپزخانه ظاهر شد و در حالي كه نفس نفس ميزد گفت: ببين نگين عمو اينا هستند . تو دست زن عمو سبد گلي است حالا نمي دانم سبد گل را براي تو آورده اند يا منظور ديگري دارند.
شانه هايم را بالا انداختم و گفتم : نيما هم با آنها بود ؟
ـ نمي دانم يعني نديدم فقط نويد را...
ادامه كلامش را صداي نوشين و نيشا كه جلوي در با مادر احوالپرسي مي كردند قطع كرد.
نوشين و نيشا هيچ كدام چيزي به عنوان اينكه خيلي تغيير كرده ام به من نگفتند اما ياسمين به محض ديدن من گفت: واي چقدر خوشگل شدي . خيلي دلم برايت تنگ شده بود . ناقلا تو اين مدت خيلي چاق شدي.
از كلام ياسمين خنده ام گرفت او جوري به من گفت خيلي چاق شده ام كه در همان لحظه به ياد نانوايي سر خيابانمان كه صاحب آن مرد خيلي چاقي بود و ناخود اگاه خودم را مانند او تصور كردم.
من با لبخند به طرف آشپزخانه رفتم اما هنوز دو قدمي از آشپزخانه دور نشده بودم كه صداي زنگ منزل بلند شد. براي باز كردن در به طرف آيفون رفتم و دكمه را فشردم و بعد براي اينكه ببينم چه كسي آمده است از پنجره در حياط را نگاه كردم. به محض ديدن پيروز قلبم شروع كرد به تپيدن . پيروز پله هاي جلوي تراس را دو تا يكي طي كرد و من كم مانده بود در حياط را رها كنم و به طرف هال بدوم. اما هنوز در فكر ماندن و فرار كردن بودم كه او را مقابل خود ديدم.
با صداي آهسته اي به او سلام كردم و او با لبخند به چشمانم خيره شد و بعد قدمي به عقب برداشت و نگاهي به سرتاپايم انداخت و سرش را خم كرد يك ابرويش را بالا انداخت و بعد با لبخند معني داري گفت: سلام عزيزم رسيدن به خير فكر مي كنم آب و هواي سنندج بهت خيلي ساخته .
نمي دانم منظورش به تيپ جديدم بود يا اين دو كيلو اضافه وزنم. به هر صورت بود بدون اينكه بخواهم به معني كلامش دقيق شوم خودم را كنار كشيدم و به او اشاره كردم كه : بفرماييد.
بدون اينكه از جايش تكان بخورد همچنان به چشمانم خيره شده بود و با لبخند گفت: خانمها مقدم ترند.
در اين لحظه پرديس را ديدم كه در هال را بازكرد .
اگر هر موقع ديگري بود از ترس نيش و كنايه هاي پرديس رنگ و رويم را مي باختم اما با اطمينان از اينكه پرديس مي تواند مرا از اين بحران نجات دهد به او نگاه كردم.
پرديس با ديدن پيروز لبخند زد و و با صداي بلندي گفت: به سلام چه عجب مشرف فرموديد.
و به طرف من و پيروز آمد . پرديس با لحني با پيروز احوالپرسي مي كرد كه تا كنون چنين لحني را از او نديده بودم و احساس مي كردم بيشتر با او شوخي مي كند تا احوالپرسي و وقتي به كنار پيروز رسيد با كمال حيرت متوجه شدم پيروز دستش را جلو آورد و پرديس با او دست داد.
پرديس به من نگاه كرد و اشاره كرد تا من به اتاق پذيرايي بروم اما من آنقدر از او دلگير بودم كه بدون اينكه به اشاره اش واكنش بدهم به آشپزخانه رفتم و روي صندلي خودم نشستم . تا زماني كه پريچهر براي بردن ظرف شيريني به آشپزخانه آمد من همانجا نشسته بودم . پريچهر به محض ديدن من گفت: اوا نگين تو چرا اينجا نشستي ؟ بلند شو برو بشقاب ها رو بچين قرار نشد از  زير كار در بري.
با بي حوصلگي ظرف را از او گرفتم اما پريچهر آن را رها نكرد و گفت: صبر كن ببينم نگين اين چه قيافه ايه كه به خودت گرفتي ؟ مگه با خودت قهري؟ با اين قيافه ممكنه مهمان ها ناراحت بشن و فكر كنن تو از آمدن آنها ناراحتي.
لحن پريچهر مثل مادري بود كه به فرزندش درس اخلاق مي آموخت و من براي اينكه او راضي باشد به رويش لبخند زدم .
وقتي با ظرف شيريني وارد اناق شدم سرها به سمت من چرخيد و من به زحمت لبخندي زدم و از همان جلو شروع كردم به تعارف شيريني.
وقتي شيريني را به نويد تعارف كردم اظهار كرد ميل ندارد و من بدون اينكه اصرار كنم آن را به عمويم كه كنار او نشسته بود تعارف كردم و بعد نوبت به تعارف به پيروز رسيد. بدون اينكه به او نگاه كنم منتظر بودم تا او ا ز داخل ظرف شيريني بردارد كه اينكار به طول انجاميد و من براي اينكه ببينم چرا او نه حرفي مي زند و نه شيريني بر مي دارد به او نگاه كردم و او را ديدم كه به چهره ام خيره شده است .
از اينكه او نه ملاحظه عمو را مي كند و نه ملاحظه بقيه خانواده را خيلي ناراحت شدم و بدون اينكه ديگر به او تعارف كنم ظرف شيريني را به طرف پوريا گرفتم كه صدايش را شنيدم كه مي گفت: فكر نمي كنم گفته باشم كه ميل ندارم.
بدون اينكه لبخندي بر لب داشته باشم گفتم:  آخه برنداشتيد من فكر كردم شما ميل نداريد. و بعد ظرف را مقابلش گرفتم.
در حالي كه شيريني بر مي داشت گفت: آخه نمي دونستم اين شيريني را بخورم يا شيريني اخلاق شما رو .
با تعجب به او نگاه كردم و و او را ديدم كه بدون اينكه به من نگاه كند با دقت مشغول برداشتن شيريني تر از ظرف است. به محض اينكه پيروز شيريني را برداشت بدون اينكه فرصت بدهم او شيريني را داخل ظرفش بگذارد آن را به طرف پوريا گرفتم.
براي چيدن ميز غذا ياسمن و نيشا به كمكمان آمدند البته نيشا كه كمك نمي كرد فقط روي صندلي نشسته بود و مرتب از من سوال مي كرد كه سنندج چه خبر بود.
صداي نيشا مرا به خود آورد : نگين جات خالي ما رفتيم خونه آقا پيروز نمي دوني چه جور جايي بود هم خونش هم محلش خيلي قشنگ بود . نمي دوني چه دخترايي تو محلشون بود . همه هم سن ما با شلوارك دوچرخه بازي مي كردند.
با ناباوري به او نگاه كرد و گفتم: نيشا تو اينا رو تو خواب نديدي؟
- نه به خدا از پرديس بپرس . تازه پرديس از يكيشون پرسيد چند سالته . دختره هم گفت هفده سالش . باور كن همسن تو بود.
بدون اينكه قانع شده باشم گفتم: پس محله اي كه پيروز در آن مي نشيند خيلي اروپايي است.
بعد از صرف ناهار پريچهر و ياسمين و پرديس مشغول شستن ظرفها شدند و من بعد از كمي كمك به اتاق پذيريي رفتم تا اگر آنجا كاري بود انجام دهم .
روي مبل کنار نوشين نشستم و به صحبت هاي عمو با پيروز در مورد کار گوش دادم . وقتي پريچهر و ياسمين آمدند و پشت سر آنها هم پرديس با يک سيني چاي خوشرنگ وارد شد فهميدم که مي توانم به دگوشه اي بروم و با خيال راحت از اينکه ديگر کسي با من کاري ندارد مشغول صحبت و در حقيقت شنيدن خبرهاي جديد از نيشا باشم. اما در اين فکر بودم که مادر گفت:

- نگين جان نمي خواهي سوغاتي هايي که از سنندج آوردي بدي؟
از حرف مادر خجالت کشيدم چون سوغاتي هايي را که آورده بودم آش دهن سوزي نبود که قابل دادن در آن جمع باشد. با صداي نيما به او نگاه کردم و او را ديدم که دست هايش را به هم مي مالد و در حالي که به پيروز نگاه مي کرد گفت:
- آخ جون من يکي از سوغاتيهاي سنندج خيلي خوشم مي آيد .
پيروز خنديد و به من نگاه کرد و گفت:
-حالا صبر کن ببين اصلا براي من و تو چيزي آورده من که چشمم آب نمي خوره.
نيما خنديد و گفت:
- نگين هرکسي رو فراموش کنه منو يادش نمي ره چون مي دونه خيلي ازش توقع دارم.
از خجالت کم مانده بود آب شوم چون موقع خريد سوغاتي تنها کسي که به يادم نبود همين پسر عموي پرتوقعم بود.
آرزو مند دست غيبي بودم که کمکم کند . در همين موقع صداي نويد را شنيدم که در حالي که لبخندي به زيبايي لبخند ژوکوند بر لب داشت گفت:
- نگين فکر نکن من صدام در نيانده توقع ندارم راستش رو بخواي عجله من از نيما و پيروز بيشتره.
آنقدر از لحن بي مزه و لوسش حرصم گرفته بود که خيلي دوست داشتم بگويم:
- ا جدي مي گي . من اگه به هر کسي کادو بدم به تو يکي نمي دم.
اما بدون اينکه به او نگاه کنم رو به مادر گفتم:
- مامان شما که می دونستی من چیز قابل داری نیاوردم خوب نبود اینقدر خجالتم می دادید حالا که اینطور شد خودتون زحمت دادنشو بکشید و من هم برم یه گوشه خودمو از خجالت پنهان کنم.
همگی خندیدند . نیما گفت:
- نه خیر قبول نیست هرکس سوغات آورده خودش هم باید اون رو بده.
و بعد دست زدند و گفتند:
- یالا یالا سوغات می خوام یالا.
دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و در حالی که هم خنده ام گرفته بود و هم دلم می خواست از خجالت بزنم زیر گریه کنار مادرم نشستم و سرم را به زیر انداختم. مادر به پردیس گفت که از داخل آشپزخانه سوغاتی هایی را که خریده بودم بیاورد. بعد از آوردن آنها پردیس سوغاتی ها را به صاحبانشان داد.
مانده بودم که جواب نیما و پیروز را چه بدهم که مادر ظرفی عسل به همراه مقداری نان برنجی به نیما و همچنین پیروز و نوید داد و گفت:
- به هر حال دخترم نمی دانسته سلیقه شما آقایان چیست . باید بدی آن را به خوبی خودتان ببخشید.
از مادر به خاطر این کار که آبرویم را حفظ کرده متشکر بودم .
ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود که عمویم اعلام آمادگی برای رفتن کرد و متعاقب آن بقیه از جایشان بلند شدند.
وقتی پدر و مادر از بدرقه عمو و زن عمو و خانواده اش برگشتند پدر به همراه پیروز و نیما به اتاق پذیرایی رفتند تا راحتتر صحبت کنند و من از مادر اجازه گرفتم تا از تلفن داخل اتاق خوابش که خطی مجزا داشت با بیتا تماس بگیرم.
داخل اتاق خواب پدر و مادرم شدم و روی لبه تخت نشستم و شماره منزل بیتا را گرفتم.
بعد از زدن دو بوق خود بیتا گوشی را برداشت و به محض شنیدن صدای من با خوشحالی فریاد زد:
- نگین خودتی این همه مدت کجا بودی؟ بی معرفت نباید قبل از رفتن خبر می دادی؟
به او گفتم مسافرتم خیلی ناگهانی شده و از اینکه بدون خداحافظی رفته بودم از او معذرت خواستم. بیتا خیلی خبر داشت و یکی آنکه عاقبت با سام نامزد شده بود اما هنوز جشن نامزدی نگرفته بودند . گفت که فقط با سام به طور موقت صیغه محرمیت خوانده اند تا پس از ثبت نام در مدرسه یک روز به محضر بروند و عقد کنند.
پس از نیم ساعت صحبت با هم خداحافظی کردیم . موقعی که از اتاق پدر و مادر بیرون می آمدم پیروز را دیدم که به طرف آشپزخانه می رفت . به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت:
- اجازه هست یک لیوان آب از آشپزخانه بردارم؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بفرمایید.
پیروز لبخندی زد و گفت:
- میشه این افتخار را شما به من بدهید؟
به ناچار برای دادن لیوانی آب به او به سمت اشپزخانه رفتم. وقتی در کابینت را باز کردم تا لیوانی از آن بردارم صدایش را شنیدم که می گفت:
- با پارچ هم قبول دارم.
از کلامش خنده ام گرفت و در حالی که لیوان را بر می داشتم گفتم:
- همیشه که آدم اشتباه نمی کند شما هنوز یادتان نرفته؟
و به طرف یخچال رفتم و آن را باز کردم تا پارچ آب را بیرون بیاورم. پیروز گفت:
- اما به نظر من اون اشتباه قشنگی بود.
لیوانی آب برایش ریختم و در حالی که به طرفش می گرفتم گفتم:
- فکر نمی کنم زیاد هم قشنگ بود چون به قیمت بریده شدن دستم تمام شد.
- راستی دستت خوب شد؟
- فکر نمی کنم به هموژنی مبتلا باشم که زخم دستم اینقدر طول بکشه تا خوب بشه.
پیروز با صدای بلند خندید و گفت:
- اما حتما جایش باقی مانده و هر وقت که چشمت به آن بخورد به یاد روز اول دیدارمان می افتی.
- زیاد هم جایش باقی نمانده که بخواهد نقطه ضعفی باشد برای یاد آوری بی دست و پایی من .
پیروز در حالی که هنوز می خندید گفت :
- نه نه اشتباه نکن منظورم گرفتن نقطه ضعف از تو نبود منظور من روی دیگر سکه بود  . برای من آشنایی با تو خیلی جالب بود .
به یاد ترس انشب خودم افتادم و خنده ام گرفت شاید اگر آن شب هم فکر می کردم که ممکن است بعد ها به کارهای خودم بخندم آنطور رفتار نمی کردم.
گفتم:
- به هر حال خوشحالم که برایتان روز اول ورودتان خاطره خوشی داشتید.
پیروز لبخندی زد  و گفت:
- در ضمن می خواستم تو هال پیش پردیس و نیما یک چیز بگم که دیدم جایش نیست اما حالا اونو به تو میگم.
پیروز بعد از مکثی کوتاه گفت:
- همیشه یک سوغات را نباید که خرید خیلی چیزها را می شود به عنوان یاد بود هدیه داد . مثل یک لبخند و یک نگاه و یک...
و نگاهش را روی صورتم چرخاند آنقدر منظورش واضح و مشخص بود که احساس کردم اگر لحظه ی دیگری آنجا بیاستم ممکن است این بار پارچ آب شکسته شود آن هم روی سر پیروز!
بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم با شتاب از آشپزخانه بیرون آمدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم.  در اتاقم را باز کردم و خوشبختانه پردیس را در اتاق ندیدم.
احساس عجیبی داشتم از یک طرف احساس می کردم از پیروز بدم نمی آید اما از طرفی از بودن در کنار او وحشت داشتم و شاید این وحشت حاصل همان تعاریفی بود که از او شنیده بودم . در آن حال جز اینکه منتظر بشینم و ببینم که چه سرنوشتی برایم رقم خورده چاره ای نداشتم.
صبح روز دوشنبه به اتفاق بيتا براي ثبت نام به دبيرستان رفتيم بيتابرايم تعريف کرد که شب جمعه همان هفته سالگرد تولدش است و قرار است جشننامزدي اش را همراه با جشن تولدش بگيرد. بيتا از من خواست که روز چهارشنبهبراي کمک به تزئين اتاقش به منزلشان بروم و من نيز با کمال خوشحالي قبولکردم .
صبح چهارشنبه بيتا به منزلمان زنگ زد و ابتدا با مادر صحبت کرد و دعوتکرد که مادر هم به جشن نامزدي اش بيايد و مادر هم بعد از تشکر گفت که فردامهمان داريم و گفت که انشاالله عروسي اش مي آيد.
گوشي را از مادر گرفتم و با بيتا صحبت کردم و او گفت که ساعت چهار بعداز ظهر به همراه سام به دنبالم مي آيد تا مرا به منزلشان ببرد که اتاقش راتزئین کنیم.
سام پسری با قدی متوسط و چهره ای مردانه و به نسبت زیبا و خیلی خوش رو بودو کاملا مشخص بود که بیتا را به شدت دوست دارد.
به اتفاق بیتا و سام به منزلشان رفتیم. ساعتی بعد سام به کمک من و بیتاآمد و هر سه مشغول تزئین اتاق پذیرایی شدیم. شایسته خانم مادر بیتابرایمان چای و میوه آورد و هر بار که به اتق پذیرایی می آمد کلی از منتعریف و تشکر می کرد به طوری که حسابی خجالتم می داد.
سام مردی خوش برخورد و بذله گو بود و در تمام مدتی که مشغول تزئین اتاقبودیم کلی لطیفه های بامزه و خنده دار تعریف کرد که من و بیتا از خندهریسه می رفتیم.
در آن لحظه با خودم گفتم که آن لطیفه ها را به خاطرم می سپارم تا بعدبرای پردیس تعریف کنم اما وقتی به منزل رفتم حتی یک لطیفه هم یادم نیامد.
برای تولی بیتا به پیشنهاد پردیس قرار شد همان لباسی را که برای مهمانیخریده بودم به تن کنم و موهایم را هم به طور ساده با گیره ای ببندم .
چون تمام کارهایی که باید انجام میدادم از قبل برنامه ریزی شده بودخیلی زود اماده شدم . کادویی که برای بیتا خریده بودم به همراه دسته گلیکه سلیقه پردیس بود حاضر و آماده روی میز اتاقم قرار داشت.
وقتی زنگ در منزل به صدا در آمد من به پوریا اشاره کردم که در راب ازکند . پوریا ایفون را برداشت و در را باز کرد خوشبختانه پدر بود . بههمراه پدر نیما هم آمده بود و من با ناامیدی به مادر نگاه کردم تا تکلیفمرا بدانم . مادر رو کرد به پدر و گفت که مرا به خانه دوستم برساند. پدرنگاهی به من کرد و مرا حاضر و آماده دید . سرش را تکان داد که نیماپیشنهاد کرد تا او اینکار را بکند و پدر با خوشحالی موافقت کرد.
نیما مرا به منزل بیتا رساند. بیتا با خوشرویی به استقبالم آمد . بیتالباسی شیری به تن کرده بود که خیلی به او می آمد لباسش بلند و از جنس ساتنبود و گلهای زیری از همان جنس روی یک طرف یقه اش کار شده بود  . موهایش راجمع کرده بود .
دستی به موهایم کشیدم تنها وسیله ی ارایش که داشتم و ان رژ لبی صورتیرنگ بود به روی لب و کمی هم به گونه هایم زدم. همانطور که مشغول بودمپرسیدم:
- بیتا خیلی مهمان دعوت کرده اید؟
- ای میشه گفت یه تعدادی هستند.
بیتا که رو به رویم ایستاده بود تا آماده شوم و مرتب اصرار می کرد تا چهره ام را آرایش کنم. به او گفتم:
- از مامانت خجالت می کشم.
- نترس مامان مشغول پذیرایی از مهمانان است . تازه اگر بیای پایین اونوقت پشیمون میشی که چرا تا تونستی نمالیدی.
با خنده به او گفتم:
- جدی میگی.
بیتا در حالی که رژ  لبش را پررنگ تر می کرد گفت:
- آره باور کن نمی دونی پایین چه خبره.
از لوازمی که او برایم آورده بود مدادی برداشتم و داخل چشمان کشیدم و گفتم:
- خوبه؟
بیتا رژ زرشکی رنگش را به طرفم گرفت و گفت:
- آره خیلی خوب شد خوش به حالت مژه هات اونقدر مشکیه که احتیاج به ریملنداری . نگین اینو بگیر اون رنگ رژ خیلی کم رنگه از این روی لبت بزن.
برای اولین بار چهره آرایش شده ام را میدیدم راستش از قیافه خودم خیلیخوشم امد. با احساس رضایتی که به دست آورده بودم به اتفاق بیتا به طرفاتاق پذیرایی رفتیم.
به محض اینکه وارد سالن شدم متوجه شدم جشنشان مختلط است . چنان با شتاب به طرف بیتا برگشتم که بیتا یکه ای خورد و گفت:
- چی شد؟
- بیتا جشنتون قاطیه؟
- آره مگه نمی دونستی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- نه به خدا.
در حالی که مرا به جلو هل می داد خندید و گفت:
- برو عادت می کنی.
- وای نه بیتا بزار برم روسریمو بیارم.
- دیوونه نشو . هیس سام داره میاد اینجا.
تا خواستم لب به اعتراض باز کنم صدای سام را از پشت سرم شنیدم که سلام کرد.
با خجالت به طرفش برگشتم و جوابش را دادم.
سام گفت:
- نگین خانم خوش آمدی تنها امدی؟
متوجه منظورش نشدم و سرم را تکان دادم.
بیتا نگاهی به من کرد و رو به سام گفت:
- آره عزیزم بهت که گفته بودم تنهای تنهاست.
سام ابتدا به من و بعد به او نگاه کرد و گفت:
- عیب نداره خودن هوای هر جفتتون رو دارم .
سرم را به زیر انداختم و در حالی که بیتا در یک طرفم و سام در طرفدیگرم قرار داشت به طرف جمع رفتم . ابتدا فکر کردم همه به من زل زده اند ومرا نگاه می کنند اما وقتی با احتیاط سرم را بالا آوردم متوجه شدم هرکستوی حال خودش است و خوشبختانه آنقدر هم مورد توجه نیستم.
دور تا دور سالن پذیرایی سی و پنج متری را صنرلی چیده بودند و حدود چهل پنجاه نفری نشسته بودند.
قسمت بالای اتاق که کمی از بلند گوهای بلند موسیقی دور بود افرا مسنتری نشسته بودند که در بین آنها من خاله و زن دایی بیتا را شناختم.
بیتا اشاره به همان طرف کرد و گفت:
- اون خانم که لباس آبس پررنگ پوشیده مادر سامه .
مادر سام آنقدر جوان به نظر می رسید که به زحت می شد باور کرد دارای پسری به بزرگی سام است . از بیتا پرسیدم:
- راستی منظور سام از اینکه می گفت تنها امده ام چه بود؟
بیتا خندید و گفت:
- منظورش این بود که با خودت بوی فرندتو نیاوردی؟
- بوی فرندم؟ جدی می گی . خوب تو مگه به سام نگفتی که من دوست پسر ندارم؟
- چرا از دیروز تا به حال ده بار از من پرسیده منم بیست بار براش توضیخ دادم که تو اهل این حرفا نیستی.
- یعنی به قیافه ام می خوره که این کاره باشم که سام بعد از بیست بار توضیح تو هنوز قبول نکرده؟
بیتا خندید و گفت:
- ولش کن سام خیلی شوخه مگه ندیدی می گفت هوای هردومونو داره .
من که تازه متوجه منظور سام شده بودم لبخندی زدم اما پیش خودم فکر کردم که شوخی سام زیادهم جالب نبود.
بیتا گاهی پیش من می امد و از من پذیرایی می کرد و گاهی نیز اقوام و آشنایان را به من معرفی می کرد.
سام به طرف من آمد و درخواست کرد با او بر/ق/صم اما من گفتم که در حالحاضر آمادگی برای ر/ق/ص ندارم و او دست دختری که یک صندلی با من فاصله داشترا گرفت و به وسط رفت.
سام با تمام احساس همراه با خواننده برای آن دختر که بعدا فهمیدم دخترعمه اش می باشد می خواند. به جای بیتا احساس می کردم از ناراحتی قادر بهدیدن نیستم اما بیتا خونسر و بی خیال کناری ایستاده بود و به آن صحنه نگاهمی کرد . با خودم فکر کردم که حتما من خیلی حسودم که نمی توانم چنین صحنههایی را تحمل کنم.
بیتا در حالی که دست میزد به طرف من آمد و روی صندلی کنار من نشست.
سرم را جلو بردم و گفتم:
- او دختره که با نامزدت می ر/ق/صید کی بود؟
- کدوم؟ لباس قرمزه؟
- نه اونکه اول ر/ق/صید.
- دختر عمه اش بود.
و بعد چشمکی زد و با لبخند گفت:
- چطور؟
- حالا که خودت هیچی نمی گی من چی بگم.
بیتا خندید و گفت:
- تازه خبر نداری قرار بوده همین دختر عمه شو براش بگیرن.
با تعجب به او نگاه کرد و گفتم:
- جدی؟
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
- آره اون دختر  عمه دومیشه . اسمش سوسنه و یکی یکدانه هم هست . در ضمن وضع پدر ش توپه توپه .
نم دانم چرا بيتا به اين راحتي در اين باره صحبت مي كرد . با بيتا درحال صحبت كردن بودم كه متوجه شدم مرد جواني به همراه دختري زيبا كه خيليهم خوب لباس پوشيده بود وارد اتاق پذيرايي شد.
مرد جوان دست گل بزرگي در دستش بود كه آن را جلوي صورتش گرفته بود وچهره اش ديده نمي شد . شلواري جين به پا داشت و بلوزي اسپرت و آستين كوتاهبه رنگ سفيد به تن داشت .
بيتا به محض ديدن انها از جا بلند شد و با گفتن: " زود بر مي گردم" براي استقبال از تازه واردان رفت.
مرد جوان سبد گل را از جلوي چهره اش پايين آورد و آن را با كمال احترامبه بيتا تقديم كرد . با اينكه نيم رخ تازه واردان به سمت من بود اما متوجهشدم مرد جوان نيز مانند دختري كه در كنارش ايستاده بود نيم رخ زيبايي داشت.
دختر هم كه فكر مي كردم نامزد مرد جوان است كادويي تقديم به بيتا كرد و به سمتي كه مسن ترها نشسته بودند رفت.
مرد جوان هم با تعدادي از جوانها دست داد و بعد به سمتي كه من نشسته بودم برگشت و شروع به احوالپرسي كرد .
به محض اينكه رويس را به طرف من چرخاند احساس كردم قلبم لحظه اي ايستاد و بعد از آن دست و پايم شروع كرد به سست شدن .
در همان لحظه ي اولي كه تمام رخ چهره اور ا ديدم متوجه شدم او كسي نيست به جز شهاب دوست نويد پسر عمويم.
كمي با احتاط سرم را بالا كردم و خوشبختانه متوجه شدم شهاب براياحوالپرسي با ديگر اقوامش به سمت ديگر رفت. نفس راحتي كشيدم و منتظر فرصتيبودم تا بدون اينكه جلب توجه كنم از اتاق خارج شوم.
در همان حال با خودم فكر مي كردم كه آيا شهاب ازدواج كرده است؟ در اين فكر بودم كه صداي بيتا مرا به خود آورد .
- كجايي فكر كردم جيم شدي.
- باور كن اگر مي توانستم همين كار را مي كردم.
نمي دانم چه حالي بودم اما بيتا به من نگاه کرد و گفت:
- واي چه قدر سرخ شدي . تو که ر/ق/ص بلدي پس چرا هول کردي؟
چشمم را از او گرفتم و گفتم:
- مسئله ر/ق/ص نيست چرا نمي فهمي؟
بيتا که تازه باور کرده بود من چه مي گويم لبخند زد و گفت:
- خوب چي شده تو که تا چند دقيقه پيش حالت خوب بود يهو چت شد؟
با نگراني گفتم:
- اون آقايي که الان اومد.
- کي؟
گفتم:
- همان پسر جواني که بهت دسته گل داد.
بيتا سرش را تکان داد و گفت:
- خوب خوب فهميدم شهاب رو ميگي اون پس عمه سامه . خوب چي شده؟
گفتم:
- اون دوست پسر عمومه.
بيتا به من نگاه کرد و گفت:
- خوب چي شده؟
- ديگه چي مي خواستي بشه اون منو مي شناسه.
بيتا نفس عميقي کشيد و گفت:
- برو گم شو منو ترسوندي گفتم حالا چي شده . مي ترسي بره به پسر عموت بگه تو ر/ق/صيدي؟
و بعد خنديد و ادامه داد:
- فکر کردي پسر ها هم مثل ما هستند که از سير تا پياز رو براي دوستاشون بگن. اون خوب مي دونند چه چيزهايي رو نبايد بگن.
گفتم:
- بيتا خواهش مي کنم خواهش مي کنم اگه مي خواي تا آخر جشنت بمونم اصرار نکن بر/ق/صم.
بيتا گفت :
- من کاري ندارم خودت به سام بگو.
سرم را تکان دادم و گفتم :
- باشه خودم بهش مي گم تو هم لطف کن یک روسری برام بیار من روی سرم بکشم.
بیتا گفت:
- مسئله تو با یک روسری حل می شه ؟
- باز بهتر از هیچیه.
بیتا بلند شد و به طرف دیگر اتاق رفت و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که با شالی نازک برگشت و بعد آن را به طرفم گرفت و گفت:
- بگیر خوبه؟
شال را روی سرم انداختم و گفتم:
- خیلی نازکه . موهامو خیلی نشون می ده؟
- نه زیاد.
با اینکه می دانستم آن شال فقط برای دکور و گول زدن خودم می باشد اما از اینکه آن را به سر داشتم خیالم راحتتر شده بود.
شهاب خیلی جذاب بود و من ناخوداگاه به چهره و اندام برازنده اش چشمدوخته بودم همچنین با همپای ر/ق/صش خیلی قشنگ می ر/ق/صید به طوری که معلوم بودهردو از قبل تمرین کرده اند.
در یک لحظه چشم شهاب به من افتاد و در همان حال ناگهان ایستاد . حرکتیکه انجام داد آنقدر ناگهانی و غیر منتظره بود که هم دختر جوان و هم چندنفر دیگر که به او نگاه می کردند برگشتند ببینند که او با دیدن چه کسیاینجور میخکوب شده است و خوشبختانه از بین جمعیتی که من بین آنها بودم کسیمتوجه نشد چشم شهاب به من بوده است.
دختر به او اشاره کرد تا ادامه دهد .ش هاب را می دیدم که می ر/ق/صد اماکاملا مشخص بود که تمرکز ندارد . چند لحظه بعد از جمعیت تشکر کرد و خود راکنار کشید اما سر جایش برنگشت و درست روبه روی من کنار در ورودی اتاقایستاد.
به شدت چشمانم را مهار می کردم تا مبادا به سمتی که او ایستاده استنگاه کنم اما این کشمکش دورونی اعصابم را خیلی خورد کرده بود. نوبت بهاهدا کادو ها بود من با احتیاط به سمتی که شهاب ایستاده بود نگاه کردم امااو آنجا نبود. با چشم به دنبال او می گشتم و نمی دانم تا چه حد تابلو اینکار را انجام دادم  عاقبت او را دیدم که سمت دیگری ایستاده و با لبخند بهمن نگاه می کند وقتی دید که من هم او را دیده ام با اشاره گفت دنبالم نگردمن اینجا هستم.
نمی دانم از کجا فهمیده بود که من دنبال او هستم با خجالت چشم از اوبرداشتم و نشان دادم که هنوز شخص مورد نظرم را پیدا نکرده ام و بعد بادیدن بیتا به او اشاره کردم.
بیتا خود را به من رساند و گفت:
- چیه عزیزم پشیمان شدی؟ می خوای بگم یک آهنگ شاد بزنند؟
لبخندی زدم و گفتم:
- دست بردار می خواستم بگم کادوی مرا نشان نده.
برای بیتا گردنبندی با زنجیری بلند گرفته بودم که روی پلاک گردنبند نوشته بود پیوندتان مبارک.
وقتی خواستم سر جایم برگردم یک لحظه صدای شهاب را شنیدم که گفت:
- خانم فروغی حالتان چطور است؟
بیتا موضوع را میدانست اما سام با تعجب به من و شهاب نگاه می کرد . لبخندی زدم و گفتم:
- سلام.
شهاب متقابل لبخندی زد و گفت:
- هیچکسی ما رو که معرفی نمی کنه . خودمان باید گلیممون رو از آب بیرون بکشیم.
سام جلو آمد و گفت:
- نه که تو خیلی کم رویی احتیاجم داری یکی معرفیت کنه . نگین خانممعرفی می کنم ایشان شهاب پسر عمه کم و حرف و خجالتیم. و بعد رو به شهابکرد و گفت ایشان هم خانم فروغی که جنابعالی نام فاملیسان را جلوتر از منمی دانستی .
شهاب خندید و گفت:
- خانم فروغی دختر عموی یکی از دوستانم است و به خاطر همین فقط فامیلیشان را می دانستم .
و بعد رو به من کرد و گفت:
- نگین خانم حال آقا نوید چطور است؟
- خوب است.
بدون اینکه به او نگاه کنم  سرم را خم کردم و گفتم:
- اگه اجازه بدهید من سر جایم برگردم و شما هم باقی کادوها را باز کنید.
چون شهاب کنار سام و بیتا ایستاده بود من می توانستم بدون جلب توجه بهاو نگاه کنم. به نظرم شهاب خیلی شیطان و پر سر زبان می آمد . از این فاصلهای که من ایستاده بودم صدایشان را نمی شنیدم اما از خنده بیتا و سام معلومبود که شهاب برایشان لطیفه تعریف می کند.
دادن کادو ها و گرفتن عکس از اقوام تمام شد و نوبت به پخش کیک رسید.
بیتا و سام به اتفاق هم کیک را تقسیم کردند به طوری که به همه رسید و مقداری هم اضافه آمد.
صدای شهاب را شنیدم که می گفت:
- آدم حسابدار اینش خوبه که یک کیک فسقلی رو جوری تقسیم می کنه که مقداری هم اندوخته فردایش باشد .
صدای خنده از اطرافیان بلند شد . سام سرش را به علامت تهدید تکان داد و گفت:
- فکر کنم تنت می خاره می خوای همین الان جلوی همه بگم به من و بیتا چی گفتی؟
شهاب سرش را خم کرد و به حالت مظلومی گفت:
- نوکرتم . باشه هرچی تو بگی من قبول دارم.
بقیه خندیدند و عده ای با وعده و وعید به سام می خواستند از او حرف بکشند .
بعد از خوردن کیک و پشت آن خوردن یک فنجان چای مهمانان بلند شدند وبعد از خداحافظی با سام و بیتا و آرزوی خوشبختی برای آنها به خانه هایشانمی رفتند.
بیتا به من لبخندی زد و گفت:
- چیه باز به ساعتت نگاه می کنی؟
با نگرانی به او گفتم:
- نمی دانم چرا پدرم هنوز به دنبالم نیامده . نکنه منو یادشون رفته ؟
بیتا با چشمانی که از آن شیطنت می بارید به من نگاه کرد و گفت:بروناقلا منو رنگ می کنی؟ مثل اینکه من به مامانت گفته بودم که شام اینجاهستی.
شام به صورت سلف سرویس و توسط کارکنان رستورانی که قرار بود از آن غذا بگیرند برای مهمانا که تعداد آنها زیاد هم نبود سرو کردند.
بیتا بشقابی غذا برای من و خدش کشید و بعد پیش من آمد در حالی که یک نقطه خلوت را انتخاب می کرد تا با هم شام بخوریم گفت:
- این پسره ما رو کشت از بس گفت خانم فروغی رو برای دیدن مسابقه من که دو هفته دیگر است دعوت کنید .
لبخندم و آهسته گفتم:
- شهاب؟
-آره همون .
- چه مسابقه ای؟
- مسابقه ریس . هیس دارن میان به رو نیار با هم در این مورد صحبت کردیم.
اول مهر با تمام زیبایی اش با بوی پاییز و  بارش باران از راه رسید.وقتی بیتا را در حیاط مدرسه دیدم از خوشحالی فریاد زدم و به طرفشدویدم.آنقدر مشتاق دیدنش بودنم که از شوقم صورتش را چنر بار بوسیدم. بیتانیز با خوشحالی با من احوالپرسی کرد.
تا زمانی که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد من و بیتا نتوانستیم با هم صحبت کنیم . اما وقتی از مدرسه بیرون آمدیم بیتا گفت:
- خفه شدم از بس حرفم رو نگه داشتم. نگین فیلم و ها و عکس ها آماده شده اگه تونستی بیا خونمون فیلم رو ببین.
گفتم:
- چطور شده ؟ منم تو فیلم هستم؟
- ماه شده و تو که خیلی ناز افتادی . عکساتم خیلی خوشگل افتاده به سام گفتم از اون چند تایی که تو توشون هستی برات بده چاپ کنن.
بیتا گفت:
- نگین می دونی سام چی گفت؟
- درباره چی؟
- سام می گفت شهاب گلوش پیش تو گیر کرده.
دلم فرو ریخت. با اینکه سعی می کردم نشان دهم برایم اهمیتی ندارد اما با شنیدن این موضوع غرق در لذت شدم.
با صدایی که سعی می کردم خیلی عادی و بدون کوچکترین لرزشی باشد گفتم:
- سام از کجا این موضوع رو فهمیده؟
- اوه تو اون دو تا رو نمی شناسی خیلی با هم جورند . اون روز تو اونهیر و ویر هی تند تند زیر گوش سام می گفت: د بجنب قضیه رو ردیف کن دیگه.من از سام پرسیدم که جریان چیه؟ سام هم گفت: بابا بچه چشمش دوستت رو گرفته. حالا می خواد من براش دست بالا کنم.
نا خود اگاه لبخند زدم و به یاد شوخی آن رو زشان در باره شغلشان افتادم. مثل اینکه بیتا هم به یاد آن موضوع افتاد زیرا ائ هم خندید. در همینموقع چند جوان که از رو برو می آمدند با دین ما متلکی بارمان کردند صداییکی از آنها را شنیدم که گفت:
- وای خدا چه ناز می خندن.
و دیگری گفت:
- واسه همینه که خمیردندان روز به روز قیمتش بالا می ره.
سر خیابان باید از بیتا جدا می شدم و با اتوبوس به منزل می رفتم . پیش از خداحافظی بیتا گفت:
- راستی برای جمعه میای مسابقه؟
- شاید پردیس بتونه کاری کنه که من بتونم بیام اما این مسابقه کجا برگزار می شه؟
- منم برای اولین باره که می رم اما سام می گفت تو پیست اتومبیل رانیمجموعه ورزشی آزادی برگزار می شه . اگر تصمیم گرفتید بیاید سام ما رو میبره.
با امیدواری گفتم :
- امیدوارم بتونم بیام.
و بعد از اوخداحافظی کردم.
روز ها به سرعت سپری می شدند .با وجودی که خیلی دوست داشتم در موردشهاب از بیتا بپرسم اما از ترس اینکه او فکر نکند خیلی خوره بازی درمیاورم هیچ چیزی  نمی گفتم. آرزو می کردم اتفاقی نیفتد که باعث شود مننتوانم به مسابقه بروم . پردیس هم هرروز ذهن مادر رابرای پانزدهم مهرآماده می کرد و می گفت که برای امادگی آزمون دانشگاه یم برنامه اردو دارندو برای اینکه خیال مادر از هر جهت راحت باشد می تواند من را هم ببرد . دراین مورد پردیس طوری فیلم بازی کرده بود که خود من هم فکر می کردم بهراستی یک چنین اردویی در کار است.
عاقبت پانزدهم مهر از راه رسید . ساعت هشت برای بیدار کردم پردیس او را تکان دادم.
پردیس به سرعت لباسش را از تن در آورد و روی تختش انداخت و سپس به من نگاه کرد و گفت:
- تو چرا به من زل زدی بدو برو حاضر شو دیر می شه.
سرم را تکان دادم و به طرف رکمدم رفتم . شلوار جین مشکی م را با مانتویمشکی ام به تن کردم و به دنبال روسری مشکی ام گشتم و وقتی آن را پیدا کردمآن را کنار آینه گذاشتم و مشغول بستن موهایم شدم .
پردیس به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:
- می خوای بری مجلس ختم؟
- مگه بده؟
- نگین سعی کن یواش یواش یاد بگیری که چطور لباس بپوشی.
و بعد به طرف کمدم رفت و کانتوی شیری رنگم را که مدلش زیپ خور و کلاه دار بود و قدش تا زانویم بود از کمدم در آورد و به من گفت:
- زود باش مانتوت رو عوض کن.
پردیس به سرتا پایم نگاه کرد و گفت:
- نمی دونم تو اگه من رو نداشتی چی کار می کردی ؟ حالا اون کفش اسپرتشیری ات خیلی به تیپت میاد . چون من خیلی خوبم کیف شیری خدم رو بهت می دمتا تیپت کامل شه.
بدون اینکه سر و صدا راه بیندازیم حدود ساعت یک ربع به نه از در منزلخارج شدیم . به اتفاق پردیس به طرف خودروی سام رفتیم . بعد از احوالپرسیبه اتفاق راهی شدیم.
خیی زود به مقصد رسیدیم . آمدن به چنین مکانی برای من که تا به آنلحظه پا به آن مکان نگذاشته بودم بسیار هیجان انگیز بود . به پردیس نگاهکردم او نیز مانند من اولین باری بود که پا به چنین مکانی گذاشته بود اماطوری به اطراف نگاه می کرد که گویی سالهاست با چنین مکانی آشناست .
کم کم تماشاچیان برای دیدن مسابقه می آمدند . ساعت نه صبح تایمگیری ازخودروهای شرکت کننده آغاز شده بود . هنوز محو تماشای اطراف بودم و نمیدانستم این مسلبقه چگونه انجام می شود و حتی نمی دانستم خودروی شهاب چهرنگی است.
از هر نوع اتومبیلی برای مسابقه آمده بود . بعضی از خودرو ها آرم بهخصوصی داشتند و بعضی دیگر رنگهای بسیار جالبی داشتند . خودروها با سر وصدا به داخل پیست می آمدند و گذارشگری از بلند گو جزئیات و اسم شرکت کنندگان را میخواند.
من و بیتا به تنها جایی که حواسمان نبود مسابقه بود به طوری که وقتی نام شهاب را از بلند گو اعلام کردند من و بیتا آن را نشنیدیم.
پردیس سقلمه ای به پهلویم زد و من به طرفش برگشتم و گفتم:
- چی شد؟
- اسمشو خوند نشنیدی؟
- نه .
- بس که حرف می زنی.
نگاهی به خودرو هایی که با سر و صدا وارد پیست می شدند انداختم اما نمیدانستم که کجا باید دنبال شهاب بگردم . همچنان سرگردان به اتومبیل ها نگاهمی کردم که فریاد سام من و بیتا را از جا پراند او که با دوربینش به خودروها نگاه می کرد با فریادی که بند بند وجودم را جدا می کرد گفت:
- اوناهاش خودشه . 
جهتی که سام اشاره می کرد نگاه کردم . سام شماره خودرو را گفت و مندقت بیشتری کردم . باورم نمی شد راننده ای که پشت فرمان آن نشسته و كلاهايمني بر سر دارد شهاب باشد . خودروها به دنبال خودرويي كه چراغ قرمزيمانند پليس روي آن بود حركت كردند . آهسته از بيتا پرسيدم :
- مسابقه شروع شد؟
سام براي ما توضيح داد كه به اين دور از مسابقه دور مارشال مي گويند واتومبيل هاي مسابقه دهنده براي آشنايي بهتر با پيست به دنبال خودروي راهنمبا مسير آشنا مي شوند.
با چشم خودروي شها ب را تعقيب مي كردم بعد ار يك دور كامل خودروها توسطيك راهنا روي خط شروع قرار گرفتند. خيلي دوست داشتم براي يك لحظه هم كهشده شهاب از خودرو خارج شود و من او را ببينم . خوشبتانه آرزويم خيلي زودبر آورده شد شخصي به خودروي او نزديك شد و ورقه اي به او نشان داد و بعداز آن شهاب را ديدم كه از اتومبيلش خارج شد .
شهاب بند كلاه ايمني را باز كرد و من باور كردم كه او همان مردي ايستكه در اين مدت كم قلب مرا اسير خودش كرده ست . سام به طرف ما آمد و رو كردبه بيتا و گفت:
- عزيزم من الان بر مي گردم .
سپس با شتاب به سمت شهاب رفت .من و بيتا به هم نگاه كرديم و بيتا گفت:
- فكر كنم سام رفته خيال شهاب رو از اينكه تو اومدي راحت كنه.
- مگه قرار نبود بيام .
- شهاب به سام فته باور نمي كنه كه تو بيايي.
- يعني فكر مي كره من اينقدر بد قولم؟
- خانم باور نكردن با بد قول بودن خيلي فرق مي كنه .
تمام خودرو ها آماده حركت بودند . در اين موقع مسابق با سبز شدن چراغ راهنما شروع شد .


+ نوشته شده در  ساعت 15:43  توسط شیدا(مدیر وبلاگ)  |